|
+ نوشته شده توسط حسرت در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت
18:9 |
دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را ز نور عشق، شمع جان بر افروز رموز عشق از جانان بیاموز حدیث عشق، ورد عاشقان ساز دل و جان در هوای عاشقان باز چو عود از عشق بر آتش همی سوز چو شمعی میگری و خوش همی سوز شراب عشق در جام خرد ریز از آنجا جرعهای بر جان خود ریز چو عشق آمد خرد را میل درکش به داغ عشق، خود را نیل درکش ** خرد آب است و عشق، آتش به صورت نسازد آب با آتش ضرورت ** خرد، گنجشک دام ناتمامی است ولیکن عشق، سیمرغ نهانی است ** خرد، نقد سرای کائنات است ولیکن عشق، اکسیر حیات است **
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار میان عشق و دل مویی است مقدار ** چو آید لشکر عشق از کمینگاه نماند عقل را از هیچ سو راه **
دو عالم سایه خورشید عشق است دو گیتی حضرت جاوید عشق است + نوشته شده توسط حسرت در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت
19:17 |
به تو تقدیم میکنم هستی ناقابلمو با تو تقسیم میکنم دار و ندار دلمو تاج و تخت عاشقی فدای ناز چشم تو بگو تا فدا کنم واسه قطره اشک تو همسرم تاج سرم ای گل یک دونه من تو یه خورشید خانمی تو گرمی خونه من حالا ما شریک شادی و غمیم روز پیری عصای دست همیم + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:25 |
به دیدارم بیا هر شب دراین تنهایی تنها وتاریک خدامانند دلم تنگ است بیا ای روشن ای روشنترازلبخند شبم را روزکن درزیر سرپوش سیاهی ها دلم تنگ است بیا بنگر چه غمگین وغریبانه دراین ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام بااین پرستوها وماهی ها واین نیلوفر آبی واین تالاب مهتابی شب افتاده است ومن تنها وتاریکم ودرایوان من دیریست درخوابند پرستو ها وماهی ها وآن نیلوفر آبی + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:25 |
یاد من باشد فردا حتما دو رکعت راز بگویم با او و بخواهم از او ، که مرا در یابد و دل از هرچه سیاهی ست ، بشویم فردا روزن دل بگشایم بر عشق تا که آن نور بتابد بر دل تادلم گرم شود ، یخ دل آب کنم ، تا که دلگرم شوم یاد من باشد فردا حتما صبح بر نور سلامی بکنم سیصد و شصت و چهار غفلت را ، من فراموش کنم سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب و سلامی بدهم بر خورشید گوش بر درد دل ابر کنم تا که دل تنگ نباشد دیگر و ببارد آرام یاد من باشد فردا دم صبح خواب را ترک کنم ، زودتر بر خیزم چای را دم بکنم به پدر ، شاخه گلی هدیه دهم بوسه بر گونه مادر بزنم و پتو را آرام ، روی خواهر بکشم تا که در خواب دلش گرم شود و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم در جوار گل یاس ، در کنار دل غمدیده مادر ، آرام نان و چایی بخورم ، برکت را بتکانم به حیاط یا کریم بخورد یاد من باشد فردا حتما ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم از گل سرخ حیاط ، عذر خواهی بکنم ونخندم دیگر ، به ترک های دل هر گلدان چوبدستی به تن خسته گل هدیه دهم حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این باغ نجیب یاد من باشد فردا پرده از پنجره ها بردارم شیشه را پاک کنم تا که آن تابش پاک ، دل دیوار مرا گرم کند به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست بستی از روی محبت بزنم تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود رخ آیینه به آهی شویم ، تا که من را بنشاند در خویش من در آینه خواهم خندید خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است یاد من باشد از فردا صبح ، جور دیگر باشم بد نگویم به هوا ،آب ، زمین مهربان باشم با مردم شهر و فراموش کنم هر چه گذشت خانه دل بتکانم از غم و به دستمالی از جنس گذشت بزدایم دیگر ، تاری گرد کدورت از دل مشت را باز کنم تا که دستی گردد و به لبخندی خوش ، دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به نسیم از سر صدق سلامی بدهم به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد گر چه دیر است ، ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم ، شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم در دل لحظه را ، دریابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم عرضه کنم یک بغل عشق از آنجا بخرم یاد من باشد فردا حتما بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور نم اشکی بفشانم بر دل ، تا که دل نرم شود قفس دل ببرم ، تا در آن وسعت سبز مرغ دل ، تازه هوائی بخورد شاید آنجا ، در آن باز کنم بپرد مرغ دلم ، در هوای خوش دوست یاد من باشد فردا ساعت کوچک و آرام دلم کوک کنم تا که با زنگ زمان بشوم بیدار از خواب گران و بیادآرم تکلیف خودم قبل از آن پرسش سنگین از من ، مشق لبخند کنم قفل دل بردارم ، در دل باز کنم به سلامی دل همسایه خود شاد کنم بگذرم از سر تقصیر رفیق بنشینم دم در، چشم بر کوچه بدوزم با شوق تا که شاید برسد همسفری ببرد این دل ما را با خود و بدانم دیگر ، قهر هم چیز بدی ست سر صحبت را با آینه ، من باز کنم به سر و روی دل آبی بزنم پر کنم ساحت دل را از نور نذر خوبی بکنم ، خرج شادی بدهم کاسه کاسه بدهم مردم شهر تا که این مردم خوب ، دلشان سیر محبت بشود یاد من باشد فردا سر راه بروم تا ته آن کوچه عشق وزن خوشبختی خود را آنجا ، از ترازوی صداقت پرسم و ببینم آیا وزن این نعمت ها ، با قد بندگیم ، چه تناسب دارد ؟ سنگ را از سر ره بر دارم تا که هموار شود ، راه رسیدن به نگاه راه آکنده از این گرد و غبار نم عشقی بزنم ، تا که شاید بنشانم فردا گرد نفرت ، من از این راه وصال یاد من باشد فردا حتما باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا وبدانم که شبی ، خواهم رفت و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی یاد من باشد باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم من به خود باز گویم این را یاد من باشد فردا حتما دو رکعت راز بگویم با او صبح بر نور سلامی بکنم پرده از پنجره ها بردارم بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور بذر امید بکارم در دل یاد من باشد ..... + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:17 |
این هم از یک عمر مستی کردنم + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:15 |
تمام وسوسه هايم را
بر دیوار خانه ام هک ميکنم شهوتت را بر من سینه ام بريز حست را به من بسپار لبت را بر لبم بگذار هماغوشي احساس تو بهترين هماغوشي احساس منست بگذار خدا فروشان شرعي ما را ارضاع کنندگان روحي بدانند حرام بخوانند فکرمان را حرامشان بهترين حس ماست هنگامه هماغوشي ما قسم خداست سجده فرشتگان نترس از فتواي کاهنان خلقت خدايمان همين هوس ماست لذتي تا بلنداي خودش اوج لذت خلقت ما با نزول همان علق در بطن وجود تو این خواست خداست + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:10 |
من زخمــــــــهای بی نظیری به تن دارم، اما تو مهربان ترینشان بودی… عمیق ترینشان، عزیز ترینشان.. بعد از تو آدمها تنها خراشـــــهای کوچکی بودند بر پوستم که هیچ کدامشان، به پای تو نرسیدند.. به قلبم نرسیدند... + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:8 |
:: دلتنگ خودم ::.
چند وقتیست دلم برای خودم تنگ شده گاه دلتنگ میشوم ! دلتنگتر از همه دلتنگها میشمارم حسرتها را و محاکمه میکنم وجدانم را من کدام قلب راشکستم و کدام احساس را له کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم. + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت
14:7 |
آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد
+ نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت
20:50 |
دلم گرفته حال خوشي ندارم. انگار تمام دنيا سرم خراب شده. سردرگمم از كار دنيا و شانس خودم. عقاب كدامين گناهمه نمي دانم. كاش مي دانستم. تحمل عقاب با دانستن جرم آسانتر است. هر لحظه فشار بر قلبم بيشتر و بيشتر مي شود. بيچاره قلبم چي كشيد از دست من. دل تنگم اما دلتنگي چي نميدانم. از بس دلتنگيام جوابي نداشت دلم هم سر در گم است و نمي داند براي كي و براي چي تنگ شود. خدايا روزي مي شود كه من رهايي يابم از اين قفسي كه به دست خويش ساخته ام. روزي كه تولد دوباره ام باشد. خدايا اون روز روز مرگم نمي خواهم باشد كمكم كن و دستمو بگير و نجاتم ده.
اشتباه در دنيا چند نوعه بعضيا در طولاني مدت اتفاق مي افتند اما اثر كمي دارند بعضيا در كوتاه مدت اتفاق مي افتند اما اثرشان طولاني مدت و جانفرساست. ازدواج يكي از اونهاست كه البته در اين اشتباه خطايي هم صورت گيرد و اشتباه اندر اشتباه گردد كه واويلاست. كاش مي شد عقده دل باز كنم . كاش مي شد شرح دل گويم. محرمي نمي يابم چه كنم. باكه بگويم كه چونم و چي مي كشم. زندگي و عرصه آن سراچه اي است براي فرسايش عمر كه ازدواج عامل تشديد اين فرسايش است. ازدواج سنت پيغمبر است اما ازدواج ايراني طوق ذلت است. + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه سوم شهریور 1390 و ساعت
0:50 |
«توصیف عشق خندهدار است. عشق را می توان به راحتی احساس کرد، اما در عین حال آنقدر لغزنده است که نمیتوان دربارهاش صحبت کرد. درست مانند یک قالب صابون در وان حمام؛ در دستتان میماند مگر اینکه زیاد فشارش دهید.» «والدینمان به ما یاد دادند که همیشه آبرومند باشیم، بهترین باشیم، مهم نیست که چه شغلی داریم» «هیچ چیزی مرا راضی نمی کند , من یک کمال گرا هستم , این بخشی از وجود من است ." «در دنیایی که از نفرت پر شده، باید شهامت امیدوار بودن داشته باشیم. در دنیایی که از خشونت پر شده، باید شهامت آسوده بودن داشته باشیم. در دنیایی که با ناامیدی پر شده، باید شهامت آرزو کردن داشته باشیم. و در دنیایی که با بیاعتمادی پر شده، باید شهامت اعتماد کردن داشته باشیم.» سخنانی از مایکل جکسون شور عشق عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد گفت و گویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد قصه ی خوبان به نوعی باز گفت کاتشی در پیر و در برنا نهاد بهر آشوب دل سودائیان خال فتنه بر رخ زیبا نهاد از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد عقل مجنون در کف لیلی سپرد جان ورمق در لب عذرا نهاد + نوشته شده توسط حسرت در یکشنبه سی ام مرداد 1390 و ساعت
12:40 |
روزگار غريبي است انسان چه فكرها براي آينده اش مي كند و چه چيزها و برنامه هاي متفاوت و خارج از فكر بر سرش مي آيد. واقعا سرنوشت فراي فكر است؟ سرنوشت چيست؟ آيا انسان با فكرش سرنوشت خود را رقم مي زند يا نه اين سرنوشت است كه فكر آدمي را رهبري مي كند و خط مي دهد كدامين درست است؟
روزگاري به هيچ كس فكر نميكردم و كل فكرم يك نفر بود به خاطرش سفر مي كردم به يادش خوشحال و غمگين مي شدم همه دنيايم شده بود درد غربت به تن خريدم كه نزديكش باشم اما دورتر شدم از آن روز كه حكم دوري من ازش صادر شد ديگر روز خوش نداشتم و تا به امروز هميشه با يادش زنده ام و حتي حسرت يك بار ديدن هم به دلم ماند. چه كنم خدايا با درد و غمي كه در دل كرده منزل. كجا وبه كي پناه ببرم از اين غم هجران نمي دانم پناهم ده و با يك نگاه از او دلم را شاد كن اي خداي كريم . + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه ششم مرداد 1390 و ساعت
14:30 |
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
******************************************************************* باز امشب ای ستاره تابان نیامدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من تو که مهمان نیامدی خوان شکر به خون جگر دست می دهد مهمان من چرا به سر خوان نیامدی نشناختی فغان دل رهگذر که دوش ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی گیتی متاع چون منش آید گران به دست اما تو هم به دست من ارزان نیامدی صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدي + نوشته شده توسط حسرت در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 و ساعت
23:31 |
من که از هجران تو همواره سوزانم چو شمع تا به کی از دوریات خود را بسوزانم چو شمع؟ بس که میسوزم سراپا از فراق روی تو همچنان هر لحظهای در حال نقصانم چو شمع میگدازد دوری از دیدار تو جان مرا گرچه در پیش حضورت هم گدازانم چو شمع + نوشته شده توسط حسرت در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 و ساعت
23:17 |
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم + نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 و ساعت
18:8 |
+ نوشته شده توسط حسرت در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 و ساعت
18:6 |
|
|